3/10

· Uncategorized

امروز، پس از سال‌ها، دوباره رنگ‌ها را دیدم .
نه صرفاً رنگ‌ها، بلکه بازگشتِ امکانی که گمان می‌کردم برای همیشه از جهانم حذف شده است. سال‌ها جهان برای من در طیفی محدود و خاموش جریان داشت؛ گویی زندگی به نسخه‌ای کم‌رنگ از خود تقلیل یافته بود .

شاید همان اندک امیدی که در ذهنم باقی مانده بود نیز سرانجام خاموش شد. گاهی نداشتن امید نوعی آزادی است؛ همان‌گونه که بدهکار بودن نیز می‌تواند رهایی‌بخش باشد، زیرا انسان را از توهم مالکیت آینده می‌رهاند .

با این حال، هنوز زیر هجوم انسان‌ها زندگی می‌کنم؛ ذهنم انباشته از زندگی دیگران است. افکارشان، روایت‌هایشان، اضطراب‌هایشان ، همه به درون من سرازیر می‌شوند. در عمق این ویرانهٔ درونی، دیگر توانی برای بازگویی آن ریتم تکراری زندگی و مکالماتمان ندارم؛ چرخه‌ای که بی‌وقفه خود را بازتولید می‌کند .

کلمه‌ها هنوز با من بیگانه‌اند .
آنچه می‌خواهم صحنه‌ است.
دوباره من بودنم را دوست دارم .

در این سال‌ها درک کردم :
رازهای ناخودآگاه، واو به واو، صادق‌تر از آن بودند که پیش‌تر باور داشتم. آشنایی با ژن ، با آن زبان خاموشی که در تار و پود ما نوشته شده ، نظمی تازه به آشوب ذهنم بخشید.

با این همه، احساسی پنهان در من می‌گوید :
بهای رویارویی با ناخودآگاه، اندکی سنگین‌تر از دانشی است که از آن به دست می‌آید؛ زیرا هرچه عمیق‌تر در تاریکی آن فرو می‌روی، کمتر می‌توانی به سادگیِ پیشین بازگردی .