حالا فهمیدم چرا با کلمهها دچار مشکل شدم؛ مسئله در خودِ زبان است.
زبان بیش از آنکه حاملِ دقیق تجربه باشد، ابزاری قراردادی برای اشاره به آن است. ساختارهای زبانی بهندرت میتوانند ماهیت واقعی یک عمل، احساس یا پدیده را منتقل کنند؛ آنها صرفاً نشانههاییاند که ما برای فهم متقابل ساختهایم.
میان تجربهٔ زیسته و واژهای که آن را بیان میکند، همواره شکافی وجود دارد؛ شکافی که نه دستور زبان و نه واژگان آن را کاملاً پر میکنند. به همین دلیل، کلمهها وقتی از روایت جدا شوند، فرساینده و بیاثر میشوند. معنا در بستر داستان، زمینه و الگو شکل میگیرد، نه در واژههای منفرد.
از همین رو بسیاری از عمیقترین فهمهای بشر در قالب ساختارهایی غیرزبانی ظهور کردهاند: ریتم در موسیقی، الگو در ریاضیات، و ساختار در علم. پیش از آنکه ذهن بتواند نظم را در نمادهای ریاضی درک کند، آن را در ریتمها و الگوهای ادراکی تجربه کرده است.
شاید زبان در نهایت نه خودِ واقعیت، بلکه تنها فشردهای از آن باشد؛ سایهای از تجربه که برای ارتباط ساخته شده، نه برای بازنمایی کامل حقیقت.